ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

191

معجم البلدان ( فارسى )

كه پهنا و گوداى بسيار دارد و در حصن مهدى به دريا مىريزد . حصوص [ ح ] با صاد بىنقطه . شهرى نزديك مصيصه در خاور جيحان است هشام بن عبد الملك آن را بنيان نهاد و بر آن خندقى ساخت . [ 280 ] حصيب [ ح ص ] به وزن كوچك نما ، نام دره‌اى است كه زبيد يمن در آنجاست . ابن ابى دمينهء همدانى گويد : حصيب ديهى در زبيد از آن اشعريان است كه قبيلهء وافداز ثقيف به تازگى با ايشان در آميخته‌اند . جمحى در اترجّه دربارهء فرود آمدن عيسى بن محمد پسر يعفر حوّالى در زبيد سرودهء عبد الخالق پسر ابى طلحه را چنين آرد : رام عيسى ما لا يرام ، فأضحى * ثاويا بالخصيب نائي المزار « 1 » جمحى گويد : حصيب نام شهر زبيد است و زبيد نام درهء آن است . حصيدات [ ح ص ] به وزن كوچك نما . نام كوهى است كه در شعر عدى بن رقاع چنين آمده است : فلما تجاوزن الحصيدات كلها * و خلّفن منها كل رعن و مخرم تخطّين بطن السّرّ ، حتى جعلنه * يلي الغرب سيل المنتوى المتيمم « 2 » حصيد [ ح ] با ياى دو نقطه و دال بىنقطه . جايگاهى در سرزمين عراق در سمت جزيره ( كردستان ) است . نصر گويد : حصيد به وزن كوچك نما دره‌هاى ميان كوفه و شام است كه در آنجا قعقاع پسر عمر به سال سيزده هجرى بر عجمان و سپاهيانى كه از قبيلهء تغلب و ربيعه داشتند پيروز شد و سخت كشتار كرد . در آن جنگ بود كه روزمهر و روزبه دو پيشقراول سپاه كشته شدند و قعقاع پسر عمر دربارهء آن چنين سرود : ألا أبلغا أسماء أنّ خليلها * قضى وطرا من روزمهر الأعاجم غداة صبحنا ، في حصيد جموعهم * بهنديّة تفري فراخ الجماجم « 3 » حصير [ ح ] با راء پانين . ريشهء آن در لغت به معنى بخيل و به معنى بوريا و به معنى پهلو است . حصير نام دژى در يمن از ساخته‌هاى پادشاهان گذشتهء ايشان مىباشد . حصير [ ح ] نيز كوهى در زمينى غطفان است . مزاحم عقيلى چنين مىسرايد : خليلّي عوجا على الربع نسأل * متى عهده بالظاعن المتحمل ؟ و لا تعجلانى بانصراف اهجكما * على عبرة او ترقّيا عين معول و ماهاجة من دمنة بان اهلها * فأمست قوى بين الحصير و محيل « 4 » در كتاب اصمعى آمده است : از آبهاى « نملى » چراگاهها و « حصير » پديد آيد ، و آن كوهى است و اين شعر را به گواه آرد : [ 218 ] تطالت كي يبدو الحصير ، فمابدا * لعينى ، و يا ليت الحصير بداليا ! « 5 » حصيص [ ح ص ] كوچك نماى حص به معنى ورس . نام آبى است از آن بنى عقيل در نجد كه قبيله‌هاى عجلان و قشير نيز در آن سهم دارند ليكن سهم بيشتر از ان عقيل است و اين گفتهء اصمعى مىباشد . حصيليّه [ ح ص ى ى ] كوچك نما و منسوب ، مؤنث حصيلى ، كوچك نماى حصيل . نام جاهى است كه قبيلهء طى كارگزار بنى اميه را در آن انداختند . او با اين قبيله بد رفتارى كرده بود . نام اين مرد مجالد بود . شبانه او را گرفتند و به آن چاه انداختند . پس شاعر ايشان چنين سرود : سلوا الحصيليّة عن مجالد

--> ( 1 ) . عيسى چيزى ناخواستنى بخواست پس به زيارتگاهى دور در حصيب افتاد . ( 2 ) . هنگامى كه آنان از همهء حصيدات گذشتند و آن بيكارگان را پشت سر نهادند گام در « بطن السر » نهاده آن را در باختر « سيل » . . . . ( 3 ) . به اسماء خبر دهيد كه دوست تو از روز مهر عجمى خوب انتقام كشيد . بامدادان در « حصيد » گروههاى ايرانى را پراكنديم . در « هنديه » جمجمه‌هاى ايشان را خرد كرديم . ( 4 ) . دوستان ! مرا به سوى قبيله بازگردانيد تا بپرسم از مسافران ما چه خبر دارند . مرا از آنجا گريان زود بازنگردانيد . . . تا از ابن معول بالا نيامده‌ايد . . . كه ميان « حصير » و « محيل » ويرانه شده است . ( 5 ) . به درازا كشانيدم تا حصير پيدا شود و پيدا نشد . اى كاش « حصير » پديد مىآمد .